اونقدر از کتابی که میخوند وحشت کرده بود که رنگ سبز رنگش کبود شده بود!
نفس عمیقی کشید...
کتابو گذاشت رو میز کنارش پتو رو تا روی سرش بالا کشید
همونطور که از ترس میلرزید سعی کرد ب خودش دلداری بده
آدم فضایی با صدای لرزونی گفت: نه آدم ها واقعیت ندارن....
+به اندازه تمام روزایی ک گذشت دلم گرفت امشب...
داره چارسالت میشه جانه دلم ،وبلاگم :(
برچسب:
نویسنده: پندار پارسامنش
دخترای متاهل کلاسمون هم عین تراکتور کشیک میفروشن!
هر دو برای اینکه زندگیشون بچرخه اینکارو میکنن.
دلم برای هر دو گروه میسوزه ...
من ؟ من نه اینقدر پول دارم که کشیک بفروشم، نه اینقدر جون دارم که کشیک بخرم...
عین یه پراید کشیکای خودمو وایمیستم و به آخرای ماه که میرسم، تق و توقم درمیاد
و مجبورم صدای ضبط رو بلند کنم که نقص فنی مرتفع بشه !!!
+مستانه نوشت ولی شرح حال این روزای منم هست :)))
برچسب:
نویسنده: پندار پارسامنش
برچسب:
نویسنده: پندار پارسامنش
دقیق به خاطر سپرده ام. نه برای آن #شب،
بلکه برای آن صبح
برای #آدم دیگری که روز بعد، به آن تبدیل شده بودم.
#موناباقرى
برچسب:
نویسنده: پندار پارسامنش
جهان تازهام را دوست نمیدارم،
پس گریزگاه کجاست!؟
اگر چشمانت سرنوشت من نباشد؟”
+چقد دیدن بیماری بچه ها سخته...خیلی سخت ....
برچسب:
نویسنده: پندار پارسامنش